تبليغاتX
.

 

.
 
قالب وبلاگ
 

 سلام عزیزان مهربون

 چـنـد کار کـوتـاه رو تـقـدیـم می کـنـم ، بـه وسعـت دل های قـشـنگـتـون

 یـاعـلی مـدد

 

 جـسـم را بی جان حـیاتـی نـیـسـت

 ایـنها از مـنِ بی تـو اعـجـاز می خواهـنـد .

 

 گـفـتی می گـذ رد

 وقـتی خاکـسـتر و اشکی مانـد ، فـهـمـیـدم چگـونه .

 

 تـنها نـیـسـتـم

 درد رفـیـق نـیـمه راهی نـیـسـت .

 

 ایـن دفـتـر

 سـیـراب اسـت از چـشـمه نگـاه

 و سرشار از شاخه های خم شده زیـر مـیـوه ی مهـتـاب .

 

 شـب را گـریـسـتـیـم

 صـبـح مـن بـودم و هـیـچ 

 تـنـها اشک های شـمع اثـر کـرده بـود .

 

 

 

 

 

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:34 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]

 

حالا اشکها

مثل تو

شب ها گریه که می کنم

نمی آیند

 

زهر در کام شراب است ، شراب است اینجا

درد ، از سینه مـرو ، سرب مذاب است اینجا

حـسـرت دست تـمـنـا بـه دل دریــا مـانـد

تشنگی بر لب خشکیده ، چو آب است اینجا

گـره از بـغـض گـلو واشده گـان می دانـنـد 

تیــغ بـر گـردن فـریـاد جـواب است ایـنـجـا

قصـر مصـر و بـر ِ ویـرانـه چـه فـرقـی دارد ؟  

دل دیـوانـه ی مـا خانه خراب است اینـجا

فـرصتـی نیست ، بیـا فاصـلـه ها را بـردار

طرحی از عشق بزن ، عقل حجاب است اینجا

مـا گرفـتــار هـمـیـن قـافـیـه هـا و غـزلیـم

پای مان لنگ در این روز شتاب است اینجا

 



مطالعه نقد آقای محمد جانبازان بر این غزل را با کلیک بر روی

 

ادامه مطلب مشاهده فرمائید ....

 

ادامه مطلب ....

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 0:49 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
 

         سوختـن درعـشقـت را به ما بـیـامـوز، تا فـردا در دوزخ نـسوزیـم .

 

 سلامی از عمق جانم به عمق جانت

 

من ماهی ام و تـو آب را می مانی

بردیده ی خسته ، خواب را می مانی

روزی که تمام واژه ها بی رنگ اند

تــو معـنی شـعر نـاب را می مانی

 

************

 

تـقـدیـرمن از روز ازل ، سوخـتـن است

شمعی به مـزار خویـش افـروختـن است

صـد حـرف نگـفـته در دلـم هست هنوز

پـیکـار دل و لـبان من تـن به تـن است

 

 

 

 

 

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 20:17 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
  

اگر بجای هر دعایی که کردم ، یک قدم با صداقت بر می داشتم

الان در کنار خـدا بــودم

 

مـخوان بـه صبر و قرارم که بردباری نیست

بیـا که جوشش ایـن چشمه اختیاری نـیست

هـزار دست طلب را بـریـد بی مـهـری

به روز حادثه گویی که دست یاری نیست

چه دلخوشیم بـه سجاده های رنگارنگ

به سجده های ریـایی که اعتباری نیست

ببــیـن چـه سفره و نـانی فراهم آوردیم

بجز فریب و دورنگی که کسب و کاری نیست

مـگـر دو بـاره دعـای تــو مستجاب افـتـد

وگـرنه در دل مـرده که عشق جـاری نیست

چه می شود که تـو ای سرو سایـه ام باشی

به پـای هـر گـل زیبـا مگر که خاری نیست ؟

بیـا و مثـل همیشه تــو پـیـش دستی کـن

بجــز کـرم ز بـزرگـان که انـتـظـاری نیست

تــو مـیـرسی و مـن آخـر قـرار می یـابـم

بـدون حضرت عشقم مـرا قـراری نیست

 

 

               

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:40 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
 

تقدیم به دخترم " مـولـود " که فقط  ۱۸ بهار را زیست .

 تو کوچک بودی ، امـا بـزرگ

                      مـن بزرگ ، امـا کوچک

 تـو بـا هجده بهار گلستان شدی

                      من با چهل پایـیـز خـزان

 تو شربت وصل را لاجرعه سرکشیدی

                      مـن جام هـجر را جرعه جرعه

 تـو رفـتـه ای سبـکبـال

                    مـن مـانـده ام شکـسـتـه بـال

 تـــو . . .       مــن . . .

              امـا هـمـه می دانـنـد

                             تـو و مـن ، بـا هـم رفتـه ایم 

    

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 1:13 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
 

  سلام و ســپاس

  غـزلـی کوتاه پـیـشـکـش حضـور سبزتان

 

 خواب چشمان تو دیدم ، بسترم آتش گرفت    در هوایت پـر گشودم ، تـا پـرم آتـش گرفت

 من بـه یـاد اسم تـو با دردها خو کـرده ام     نام تـو بـر لـب نشست و حنجرم آتـش گرفت

 تـا طواف عشق بـر شمع نگاهت کـرده ام     بـال من تنها که نـه ، خاکسترم آتش گرفت

 من غلام همت عشقم ، طریقم عاشقی است   آنکه را عاشق تو کردی ، لاجرم آتش گرفت

 شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم    عـقـل مجنـون تو گشت و بـاورم آتش گرفت

 خواستم حسن ختام این غزل باشی ، ولی     یـادت افـتـادم ، قـلـم با دفتـرم آتـش گـرفت

   

 

 

                        

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 0:26 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
 

سـلام و سـپــاس

بعد از مدتها تـاسـوعـای امـسـال حـس سرودن سراغی از دل گرفت که حاصل آن تقدیم می شود ، امید که کاستیها را به پـاکـی حس تاسوعاییش ببخشید .

 

هرتـیـر کـه بـر مشک و تـنـت می کـارنـد     از کـیـنـه ی ذوالـفـقـار حـیـدر دارنـد

لبـهای مـن امشب هـوس دست تـو کرد      دستان بریده ی تـو مهـمان دارنـد

       ****************************

آن دشـت معـطر شده از یـاس تـو بـود      او برگ گلی شبیه احساس تو بود

دستی که گرفت دست بی دستان را       سقای بدون دست عباس تو بود  

 

 

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 15:33 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]

آمدم تا طریقی بر راه های ارتباطمان بیفزایم

.سلام وارادت به همه عزیزانم ، یاران کنونی و دوستان آینده ای که به خواست حق و به لطف قلب وقلم پر مهرشان به من هدیه میشود .

اگرعمروخواست حق رفیق راه باشد ، دل نوشته هایم را همچون برگ سبزی تقدیم خوبانم می کنم ، گر چه درحد یاران نباشد ولی امیدوارم چون از دل سرچشمه گرفته اند ، به دریای دلتان متصل شود.

درخواستم از شما ارائه نظرات صریح ، دقیق و به دور از تعارف است .

                                        درسایه رحمت حق ، زلال و مستدام باشید

مطلع وبلاگ را با یکی از کارهایم که متبرک به نام خانم دو عالم وپسرنازنینش هست ، تقدیم وجود پاکتان میکنم .

 

     کاش می شد عشق را تفسیر کرد 

     چشم تشنه با  نگاهش سیر کرد

       کاش جمعه  با  ظهور مهد یش  

     فاطمه خواب  مرا تعبیر کرد

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 12:29 ] [ عبــاس جنـتـی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کـسـی کـه در تاریکی نقاشی می کند در روشنایی به هنر خویش می خندد .
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
تقویم رومیزی
ساعت وبلاگ
اوقات شرعی

فال حافظ
استخاره آنلاین

استخاره آنلاین با قرآن کریم

تعبیر خواب
آمار بازدید کنندگان

mouse code

كد ماوس


Pichak go Up